94 - عزت نفس فقير



فقيرى با عزت كه اهل قناعت بود، در گوشه اى نشسته بود، پادشاه وقت كه غرور سلطنت او را فرا گرفته بود و مى خواست ، هر كس او را ببيند در برابرش برخيزد و اظهار ادب و كوچكى كند، از آنجا گذشت ، ولى فقير بى آنكه حالت عادى خود را از دست بدهد، مثل ساى روزها، نشسته بود.
پادشاه ، ناراحت شد و گفت : اين پابرهنه ها مانند حيوان هستند و بويى از انسانيت نبرده اند.
وزير شاه نزد آن فقير عزيز، آمد و گفت : اين جوانمرد، شاهنشاه ، پياده از جلوتر گذشت ، چرا در برابرش برنخاستى و احترام نكردى
فقير عزيز گفت : به شاه بگو: از كسى انتظار كرنش و تعظيم داشته باش كه او از تو انتظار پول و انعام دارد و نيز به شاه بگو: پادشاه براى پاسبانى مردم هستند، نه اينكه مردم براى اطاعت شاهان ، موظف باشند
پادشه پاسبان درويش است
گرچه رامش بفر دولت او است
گوسپند از براى چوپان نيست
بلكه چوپان براى خدمت اوست
وزير جريان را به شاه گفت ، شاه فقير با عزت را خواست و به او گفت : به من پندى بده .
فقير با عزت گفت :
درياب ، كنون كه نعمت هست بدست
كين دولت و ملك مى رود دست بدست (387)